مولوی › یافته شدن گوهر و حلالی خواستن حاجبکان و کنیزکان شاه‌زاده| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۹۱ - یافته شدن گوهر و حلالی خواستن حاجبکان و کنیزکان شاه‌زاده از نصوح
بعد از آن خوفی هلاک جان بده / مژده‌ها آمد که اینک گم شده
بانگ آمد ناگهان که رفت بیم / یافت شد گم گشته آن در یتیم
یافت شد واندر فرح در بافتیم / مژدگانی ده که گوهر یافتیم
از غریو و نعره و دستک زدن / پر شده حمام قد زال الحزن
آن نصوح رفته باز آمد به خویش / دید چشمش تابش صد روز بیش
می حلالی خواست از وی هر کسی / بوسه می‌دادند بر دستش بسی
بد گمان بردیم و کن ما را حلال / گوشت تو خوردیم اندر قیل و قال
زانک ظن جمله بر وی بیش بود / زانک در قربت ز جمله پیش بود
خاص دلاکش بد و محرم نصوح / بلک هم‌چون دو تنی یک گشته روح
گوهر ار بردست او بردست و بس / زو ملازم‌تر به خاتون نیست کس
اول او را خواست جستن در نبرد / بهر حرمت داشتش تاخیر کرد
تا بود کان را بیندازد به جا / اندرین مهلت رهاند خویش را
این حلالیها ازو می‌خواستند / وز برای عذر برمی‌خاستند
گفت بد فضل خدای دادگر / ورنه زآنچم گفته شد هستم بتر
چه حلالی خواست می‌باید ز من / که منم مجرم‌تر اهل زمن
آنچ گفتندم ز بد از صد یکیست / بر من این کشفست ار کس را شکیست
کس چه می‌داند ز من جز اندکی / از هزاران جرم و بد فعلم یکی
من همی دانم و آن ستار من / جرمها و زشتی کردار من
اول ابلیسی مرا استاد بود / بعد از آن ابلیس پیشم باد بود
حق بدید آن جمله را نادیده کرد / تا نگردم در فضیحت روی‌زرد
باز رحمت پوستین دوزیم کرد / توبهٔ شیرین چو جان روزیم کرد
هر چه کردم جمله ناکرده گرفت / طاعت ناکرده آورده گرفت
هم‌چو سرو و سوسنم آزاد کرد / هم‌چو بخت و دولتم دلشاد کرد
نام من در نامهٔ پاکان نوشت / دوزخی بودم ببخشیدم بهشت
آه کردم چون رسن شد آه من / گشت آویزان رسن در چاه من
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم / شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
در بن چاهی همی‌بودم زبون / در همه عالم نمی‌گنجم کنون
آفرینها بر تو بادا ای خدا / ناگهان کردی مرا از غم جدا
گر سر هر موی من یابد زبان / شکرهای تو نیاید در بیان
می‌زنم نعره درین روضه و عیون / خلق را یا لیت قومی یعلمون