مولوی › غزل شمارهٔ ۱۰۰۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آه در آن شمع منور چه بود / کآتش زد در دل و دل را ربود
ای زده اندر دل من آتشی / سوختم ای دوست بیا زود زود
صورت دل صورت مخلوق نیست / کز رخ دل حسن خدا رو نمود
جز شکرش نیست مرا چاره‌ای / جز لب او نیست مرا هیچ سود
یاد کن آن را که یکی صبحدم / این دلم از زلف تو بندی گشود
جان من اول که بدیدم تو را / جان من از جان تو چیزی شنود
چون دلم از چشمه تو آب خورد / غرقه شد اندر تو و سیلم ربود