یکیست صورت هر نوع و نیست زینت گذار / چرا که هیئت هر صورتی بود بسیار؟
زبهر چیست که جوهر یکی و نه عرض است / نه ده شد (و) نه بهشتش ببود نیز قرار؟
چرا که آبا هفت و دوازده است بنام / و امهات، بگفتار و اتفاق، چهار؟
چرا که بخش موا لید از سه بر نگذشت؟ / چه چیز کآن یک مایه ست و بیشمار نگار؟
چرا چو تن ز غذا پر شود نگنجد نیز / الم رسدش گر افزون کنی تو از مقدار؟
و گوهری دگر اینجا که پر نگردد هیچ / نه از نبی و نه از بینش و نه از اشعار
چه چیز آن و چه چیز این و از پی چه چنین / چه چیز آن که بدین هر دو چیز بود سالار؟
نشان آنکه بغایب بود ز شاهد چیز / دلیل گیرد و دارد بعاقبت دیدار
و هفت نور بتابد چنانک هر یک را / ازو پذیرد با ندازه لطافت نار
نخست دهر، چه چیز است دهر و حق و سرور / و باز برهان، آنگه حیات زود گذار؟
کمال و غیبت، وین از همه شریفتتر است / که چاره باشد آنجا کجا نیاید چار
اگر طبیعت کلی با ولیت حال / مرا بگوئی، دانم که هستی از ابرار
مثالش وصفتش هر دو باز گوی مرا / که دوستتر سوی من صد ره این زموسیقار
فرشته و پری و دیو را بدانستم / که هست و نیز بباید بهست بر، تکرار
زما و کیف بگوی و برسم برهان گوی / گر آمدست برون این سخنت از استار
یکی کدام که بسیاریاندرو موجود؟ / یکی بمحض چرا گفت خالق جبار؟
یکی که نه تضعیفش روا و نه تنصیف / فزون نگیرد و نقصا نیی ز روی شمار
باضطراب و بتقریب یک، نه بر تحقیق / چگونه باید دانستن اینچنین گفتار؟
کدام جنس نه نوع و کدام نوع نه جنس؟ / کدام جنس یکی بار و نوع دیگر بار؟
چه بود عالم وقتی همه سعادت بود / و هر دو نحس فرو نیستاده بود از کار؟
کنون جهان همه نحس است و هر دو سعد بجای / همان طلوع و غروب و همان مسیر و مدار
و باز فردا چون دی بود، چنین خبر است / از انبیا و حکیمان و ذمیان هموار
چه چیز دی و چه امروز، باز فردا چیست؟ / از آنچنین زچه روی و از اینچنین ز چه کار؟
شکستن سرب الماس و سنگ آهن کش / چه علت است مر این هر دو را چنین کردار؟
و دفع کردن یاقوت مر وبارا چیست؟ / زمرد از چه همی بر کند دو دیده مار؟
پلنگ اگر بگزد مردرا، زبهر چه موش / بحلیها بر میزد زبام و از دیوار؟
بشهر اهواز از تب کسی جدا نبود / بتبتاندر غمگین ندید کس دیار
بطبع نیست، چه خاصیت است گویند این / چه اصل گفت بخاصیتاندرون هشیار؟
میان نطق و میان کلام و قول چه فرق / که پارسی یکی و معنیاندرو بسیار؟
ازل همیشه و دیمومت و خلود و ا بد / میان هر یک چون فرق کرد زیرک سار؟
سخن چرا که چهارست: امر و باز ندا / سدیگرش خبرست و چهارم استخبار؟
زحال هیئت وز خاصه وز رسم و زحد / خبر چه داری و چه شنیدهای؟ بگوی و بیار
همه جهان خود را با (منی) مضاف کنند / ابر چه اوفتد این (من)؟ بگوی و ریش مخار
تنست یا جان یا عقل یا روان که (من) است / و یا چو خلط شده اسب بود (و) مرد سوار؟
غلط شمرد کسی کو چنین گمانی برد / بسا سوار که بستن ندا ند او شلوار
بسا کسا که همی (من) شمارد او خود را / بذرهئی نگراید که بر کشی بعیار
کسوف شمس بجرم قمر بود بیقین / قمر چو علوی و نورانی، از چه گشت چو قار؟
چرا که نور فرو نگذرد ز شمس بماه / چو آبگینه که بیرون گذاشت نور از نار؟
هر آینه که مه از آبگینه صافی تر / چرا که غوس شعاعش همی بود دشوار؟
قویترست بهرحال مردم از حیوان / بحیله بیش و بهر دانشی شعبده وار
چرا تعهد بایدش و دایه و تدبیر / بخوابندش و بدا ردش بر بر و بکنار؟
سباع و مرغ و دده زو بسی ضعیفترند / بکسب خویش بکوشد بخورد و بخفتار
اگر بخوا هم از تو دلیل بر ابداع / چه آوری که عیانم بدو کنی اخبار؟
چه چیز بود، نه از چیز، چون نمایی چیز؟ / چگونه دانی کرد آشکاره این اسرار؟
روا بود که یکی مرد آفرید ایزد / و هم ز تنش یکی جفت کردانده خوار
پس از میان شان نسل آفرید و فرزندان / نبیرگان فراوان و بیشمار تبار؟
اگر تو منکرشی، سورة النساست دلیل / که آفرید یکی و ازو هزار هزار
وگر مقر شوی، شخص پیش و از پس نوع / چگونه شاید بودن؟ خرد بدین بگمار
نخست جنس، پس آنگاه نوع و از پس شخص / طریق حکمت آن، بی جدال و بی پیکار
یکی سوال که قایم شدست چون شطرنج / زبس که هر کس جست اندرین سخن بازار:
که عقل برتر یا علم، فضل ازین دو کراست؟ / بدین دو رو بشنودم فضول صد خروار
چگونه داند علم آن کسی که نامختست؟ / درودگر نکند کار جز بدست افزار
کسی که ذل نه بر داشتست از تعلیم / بعز علم نباشد بسیش دست گذار
چو حد عقل ندانند و حد علم که چیست / سخن گزافه بگویند، شرم نی و نه عار
زعلم باری بر علم خود قیاس آرند / شدند لاجرم ا ز راه راستی بیزار
میان مدرک و ا دراک فرق باید کرد / اگر شدست کس از خواب غافلی بیدار
روا بود که نخست آسمان پدید آمد / که او قویتر و آنگه زمین و کوه و بحار؟
ویا نخست زمین بود، کوست مرکز دور / و دایره نبود جز بنقطه پرگار؟
پس ار چنین شمری چون بایستاد زمین / و گرد گردش خالی ز دائرة دوار؟
ز دائره که تواند نمود پیش وز پس؟ / ز مرغ و خایه نیاید سخن مگر که نزار
وجود کل روا هست و جزو او معدوم؟ / اگر رواست ابا حجتی بمن بسپار
و گر رواست نه، پس جنس باید آنگه نوع / و شخص از پس هر دو بکرده راست چو تار
چرا کواکب را اول از زحل گفتند؟ / بطبع آ تش از بهر چیست تخم بهار؟
چرا که خانه خورشید شیر و خانه ماه / ز برج سرطان کردند استوار حصار؟
چرا که خانه این هر دوان یکان بس بود / و دیگران را خانه دو، از یمین و یسار؟
ازین کواکب دو نحس محض چون و دو سعد / سه مانده آنکه از نحس و سعدشان آثار؟
چرا پسر که بزاید زبرش باشد روی / و دختران را باشد قفا بسوی زهار؟
چرا که تری بر آب بر پدید ترست / بدو کنند که همه چیز خشک را آغار؟
هوا زروی حقیقت از آب تر ترست / زروی طبع بتری هوا شدست مشار
سخن دراز شد، این جایگه فرو هشتم / گران شد و شکهانم من از گرانی بار
سوال کردم، قصدم ازین تعنت نیست / ز بهر فایده آوردم این بزرگ نثار
جواب خواهم کردن بنظم اگر نه بود / چنین که هست گرفته مکان خرما خار
و گر بنظم نگویم، بنثر و بتشجیر / چنان که بخرد میوه چند ازآن اشجار
سخن بحجت گویم پس آنگه از برهان / رداش سازم یکی و ا ز دلیل ازا ر
بجوی و بنویس، آنگه بخوان و باز بپرس / پسش بیاموز آنگه بدان وبر دل کار
شکار شیر گوزن است و آن یوز آهو / و مرد بخرد را علم و حکمت است شکار
که مرد علم بگوراندرون نه مرده بود / و مرد جهل ا بر تخت بر بود مردار
و گر جوابش گویند شاد باشم سخت / کسی که باشد برهان نمای و دعوی دار
نگوید آنکه نیاموختست و اصلش نیست / سخن نیارد سخته بوزن و بمعیار
ایا مقدر تقدیر و مبدعالاشیا / بحق حرمت و ازرم احمد مختار
که مر مرا و مر آن را که علم دین طلبد / زچنگ محنت برهانمان، ایا غفار
و هر که بد کند او با کسی که بد نکند / بلعنتش کن یا رب و زو بر آر دمار