ناصرخسرو › اندر تعریف «من»| ” میراث‌دار ادب پارسی “

همه جهان خود را با «منی» مضاف کنند / ابر چه او فتد این «من»؟ بگوی وریش مخار
تنست یا جان یا عقل یا روان که «من» است / و یا چو خلط شده اسب بود (و) مرد سوار؟
غلط شمرد کسی کو چنین گمانی برد / بسا سوار که بستن ندانداو شلوار
بسا کسا که همی «من» شمارد او خود را / بذره ئی نگراید که بر کشی بعیار
گر بشد از من منال و مال (و) ولایت / جود (و) شجاعت نشد، نه فضل و کفایت
شکر خداوند را که مایه بجایست / سود کنم، گر کند خدای عنایت
بدهد روزیم اگر ولایت ندهد / باری دادست زاهدیم هدایت.