ناصرخسرو › اندر زنده بودن عالم و مرده بودن جاهل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بجوی و بنویس، آنگه بخوان و باز بپرس / پسش بیاموز آنگه بدان و بر دل کار
شکار شیر گوزن است و آن یوز آهو / و مرد بخرد را علم و حکمت است شکار
که مرد علم بگور‌اندرون نه مرده بود / و مرد جهل ابر تخت بر بود مردار
و گر جوابش گویند شاد باشم سخت / کسی که باشد برهان نمای و دعوی دار
نگوید آنکه نیاموختست و اصلش نیست / سخن نیارد سخته بوزن و بمعیار
ایا مقدر تقدیر و مبدع الاشیاء / بحق حرمت و آزرم احمد مختار
که مر مرا و مر آن را که علم دین طلبد / زچنگ محنت برهانمان، ایا غفار
و هر که بد کند او با کسی که بد نکند / بلعنتش کن یا رب وزو بر آر دمار