عبید زاکانی › مذهب مختار| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا بتوانی نگار دلبر می جوی / معشوقه چابک و خوش غر می جوی
چون یافتیش مده مجال نفسی / می... و رها می کن و دیگر می جوی
از امروز کاری به فردا ممان / چه دانی که فردا چه گردد زمان
تهمتن چو بگشاد شلوار بند / به زانو در آمد یل ارجمند
عمودی برآورد هومان چو دود / بدان سان که پیرانش فرموده بود
چنان در زه...رستم سپوخت / که از زخم آن...رستم بسوخت
دگر باره هومان در آمد به زیر / تهمتن به سان هژبر دلیر
بدو در سپوزید یک...سخت / که شد...هومان همه لخت لخت
دو شمشیر زن...دریده شدند / میان یلان برگزیده شدند
تو نیز ای برادر چو گردی قوی / سزد گر سخن های من بشنوی
بخسبی و...سوی بالا کنی / هنرهای خود را هویدا کنی
که تا هر کس آید همی...ت / دل از ...خوردن بیاسایدت
«چو بر کس نماند جهان پایدار / همان به که نیکی بود یادگار»
سعادت ابدی در جماع کردن دان / ولیک گوی سعادت کسی برد که دهد
بهل تا به دندان گزد پشت دست / تنوری چنین گرم و نانی نبست