عبید زاکانی › ایضا در مدح همو گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سپیده‌دم علم صبح چون روان کردند / زمهر بر سر آفاق زرفشان کردند
مدبران امور فلک ز راه ختن / به تیرگی ز حبش لشگری روان کردند
به صد لباس برآمد سپهر بوقلمون / چو صبح را تتق از ساده پرنیان کردند
چو چتر خسرو خاور خرام پیدا شد / سپاه شب بنه در کوهها نهان کردند
خروس صبح چو زد بال آتشین بر چرخ / غراب را به شب آواره ز آشیان کردند
ز آسمان چو نشان شفق پدید آمد / کنار کوه پر از تازه ارغوان کردند
مسافران سماوی به خطهٔ مغرب / هزیمت از طرف راه کهکشان کردند
ز زنگ آینهٔ صبح زان نفس شد پاک / که تیغ مهر زراندود زرفشان کردند
مجاهزان فلک صدهزار عقد گهر / نثار چتر شهنشاه کامران کردند
کشید تیر بر اعدای دولت سلطان / مبارزان ختن روی در جهان کردند
سحر ز شعلهٔ خورشید دشمنانش را / چو شمع آتش دلسوز در دهان کردند
در آنزمان ز سر صدق قدسیان هردم / دعای دولت شاه از میان جان کردند
سپهر و انجم و خورشید توتیای بصر / ز گرد سم سمند خدایگان کردند
جمال دنیی و دین پادشاه هفت اقلیم / که بخت و دولت بر درگهش قران کردند
شهنشهی که ز دیوان کبریا او را / خطاب شاه سلاطین انس و جان کردند
نظام خدمت او چرخ توامان بستند / کمند طاعت او طوق اختران کردند
ضمیر روشن و رای مبارک او را / بر آسمان و زمین شاه قهرمان کردند
جهان پناها دست و دلت ز روی کردم / جهانیانرا تا حشر میهمان کردند
ترا به دولت سرمد ز بامداد ازل / مدبران قضا و قدر ضمان کردند
جوان شدند ز سر چرخ پیر و دهر خرف / چو التجا به چنین دولت جوان کردند
ز لطف و عنف تو رمزیکه باز میگفتند / زبان کلک و سنان تو ترجمان کردند
چو تیغ قهر کشیدند در ازل آجال / نخست بر سر خصم تو امتحان کردند
در آنزمان که به قدرت مهندسان قضا / بنای شش جهت و هفت آسمان کردند
علو جاه ترا شاهی زمین دادند / سپاه عدل ترا حامی زمان کردند
چو قصر قدر تو میساختند روز ازل / حضیص پایهٔ او فرق فرقدان کردند
فراز بام جلال تو پیر گردون را / چو هندوان گه و بیگاه پاسبان کردند
به عهد عدل تو افسانه گشت در افواه / حکایتی که ز دارا و اردوان کردند
شدند غرق حیا پیش ابر احسانت / کسان که قصهٔ دریا و وصف کان کردند
جناب جاه تو پاینده باد کز ازلش / مقر معدلت و منزل امان کردند