عبید زاکانی › در مدح خواجه رکن‌الدین عمیدالملک| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باز گل جلوه‌کنان روی به صحرا دارد / نوجوان است سر عیش و تماشا دارد
خار در پهلو و پا در گل و خوش میخندد / لطف بین کین گل نورستهٔ رعنا دارد
آب هر لحظه چو داود زره میسازد / باد خاصیت انفاس مسیحا دارد
لاله بر طرف چمن رقص کنان پنداری / نو عروسیست که پیراهن والا دارد
قصهٔ سرو دراز است نمیشاید گفت / کان حدیثیست که آن سر به ثریا دارد
اینچنین زار که بلبل به چمن می‌نالد / نسبتی با من دلدادهٔ شیدا دارد
بوستان را همه اسباب مهیاست ولی / خرم آن کو همه اسباب مهیا دارد
نقد امروز غنیمت شمر از دست مده / کور بختست که اندیشهٔ فردا دارد
بت من جلوه‌کنان گر به چمن درگذرد / با رخش سوی گل و لاله که پروا دارد
آن چه حسن است که آن شکل و شمایل را هست / وان چه لطفست که آن قامت و بالا دارد
گفتمش زلف تو دارد دل من از سرطنز / گفت کین بی سر و پا بین که چه سودا دارد
قطرهٔ اشگ من خسته جگر در غم او / هست خونی که تعلق به سویدا دارد
عالمی بندهٔ اوگشته واو از سر صدق / هوس بندگی صاحب دانا دارد
رکن دین خواجهٔ مه چاکر خورشید غلام / که دل و مرتبهٔ حاتم و دارا دارد
در جهان همسر و همتاش نه بودست و نه هست / به خدائی که نه انباز و نه همتا دارد
دشمن از برق سنانش بگدازد ور خود / تن ز پولاد و دل از صخرهٔ صما دارد
صاحبا شاهد شد سرمهٔ چشم افلاک / خاک پای تو که در دیدهٔ ما جا دارد
خرد پیر ترا دولت برنا یار است / خنک این پیر که آن دولت برنا دارد
دست دریاش گهر بخش تو هنگام عطا / همچو ابریست که خاصیت دریا دارد
پیش رای تو کجا لاف ضیا باید زد / کیست خورشید که این زهره و یارا دارد
حلقهٔ چاکری تست که دارد مه نو / کمر بندگی تست که جوزا دارد
راستی خواجه در این عهد ترا شاید گفت / که زجودت همه کس عیش مهنا دارد
گه گهی تربیتی از سر اشفاق و کرم / بنده از خدمت مخدوم تمنی دارد
می‌نواز از سر انعام دعاگویان را / که دعاهای به اخلاص اثرها دارد
تا ابد در دو جهان نام نکو کسب کند / هر مربی که چو من بنده مربی دارد
دایما کامروا باش و به شادی گذران / که جهانی به جناب تو تولی دارد