عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بکشت غمزهٔ آن شوخ بی‌گناه مرا / فکند سیب زنخدان او به چاه مرا
غلام هندوی خالش شدم ندانستم / کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا
دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی / ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا
هزار بار فتادم به دام دیده و دل / هنوز هیچ نمیباشد انتباه مرا
ز مهر او نتوانم که روی برتابم / ز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا
به جور او چو بمیرم ز نو شوم زنده / اگر به چشم عنایت کند نگاه مرا
عبید از کرم یار بر مدار امید / که لطف شامل او بس امیدگاه مرا