عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز حد گذشت جدائی ز حد گذشت جفا / بیا که موسم عیشست و آشتی و صفا
لبت به خون دل عاشقان خطی دارد / غبار چیست دگر باره در میانهٔ ما
مرا دو چشم تو انداخت در بلای سیاه / و گرنه من که و مستی و عاشقی ز کجا
کجا کسیکه از آن چشم ترک وا پرسد / که عقل و هوش جهانی چرا کنی یغما
ز زلف و خال تو دل را خلاص ممکن نیست / که زنگیان سیاهش نمی‌کنند رها
دلم ز جعد تو سودائی و پریشانست / بلی همیشه پریشانی آورد سودا
عبید وصف دهان و لب تو میگوید / ببین که فکر چه باریک و نازکست او را