عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شوریده کرد شیوهٔ آن نازنین مرا / عشقش خلاص داد ز دنیا و دین مرا
غم همنشین من شد و من همنشین غم / تا خود چها رسد ز چنین همنشین مرا
زینسان که آتش دل من شعله میزند / تا کی بسوزد این نفس آتشین مرا
ای دوستان نمیدهد آن زلف بیقرار / تا یکزمان قرار بود بر زمین مرا
از دور دیدمش خردم گفت دور از او / دیوانه میکند خرد دوربین مرا
گر سایه بر سرم فکند زلف او دمی / خورشید بنده گردد و مه خوشه‌چین مرا
تا چون عبید بر سر کویش مجاورم / هیچ التفات نیست به خلد برین مرا