عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در ما به ناز می‌نگرد دلربای ما / بیگانه‌وار میگذرد آشنای ما
بی‌جرم دوست پای ز ما درکشیده باز / تا خود چه گفت دشمن ما در قفای ما
با هیچکس شکایت جورش نمیکنم / ترسم به گفتگو کشد این ماجرای ما
ما دل به درد هجر ضروری نهاده‌ایم / زیرا که فارغست طبیب از دوای ما
هردم ز شوق حلقهٔ زنجیر زلف او / دیوانه میشود دل آشفته رای ما
بر کوه اگر گذر کند این آه آتشین / بی شک بسوزدش دل سنگین برای ما
شاید که خون دیده بریزی عبید از آنک / او میکند همیشه خرابی بجای ما