عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

میزند غمزهٔ مرد افکن او تیر مرا / دوستان چیست در این واقعه تدبیر مرا
من دیوانه نه آنم که نصیحت شنوم / پند پیرانه مده گو پدر پیر مرا
منم و نالهٔ شبگیر بدین سان که منم / کی به فریاد رسد نالهٔ شبگیر مرا
صنما عشق تو با جان بدر آید ناچار / چون فرو رفت غم عشق تو با شیر مرا
گر نه زنجیر سر زلف تو باشد یکدم / نتوان داشت در این شهر به زنجیر مرا
حلقهٔ زلف تو در خواب نمودند به من / جز پریشانی از آن خواب چه تعبیر مرا