عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۲۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست / بیشم مجال صبر و سر انتظار نیست
دیوانه این چنین که منم در بلای عشق / دل عاقبت نخواهد و عقلم به کار نیست
گر خواندنت مراد و گر راندن آرزوست / آن کن که رای تست مرا اختیار نیست
ما را همین بسست که داریم درد عشق / مقصود ما ز وصل تو بوس و کنار نیست
ای دل همیشه عاشق و همواره مست باش / کان کس که مست عشق نشد هوشیار نیست
با عشق همنشین شو و از عقل برشکن / کو را به پیش اهل نظر اعتبار نیست
هر قوم را طریقتی و راهی و قبله‌ایست / پیش عبید قبله به جز کوی یار نیست