عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۳۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بود / دودم ز سینه راه ثریا گرفته بود
جان را ز روی لعل تو در تنگ آمده / دل را ز شوق زلف تو سودا گرفته بود
میدید شمع در من و میسوخت تا به روز / زآن آتشی که در من شیدا گرفته بود
از دیده‌ام خیال تو محروم گشت باز / کاطراف خانه‌اش همه دریا گرفته بود
میخواست خرمی که کند در دلم وطن / تا او رسید لشگر غم جا گرفته بود
صبر از برم رمید و مرا بیقرار کرد / گوئی مگر که خاطرش از ما گرفته بود
مسکین عبید را غم عشقت بکشت از آنک / او را غریب دیده و تنها گرفته بود