عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۳۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلم ز عشق تبرا نمی‌تواند کرد / صبوری از رخ زیبا نمی‌تواند کرد
غم از درون دل من برون نمی‌آید / که ترک مسکن و ماوی نمی‌تواند کرد
بروی خوب مرا دیده روشنست ولی / به هیچ وجه مهیا نمی‌تواند کرد
برفت دوش خیالش ز چشم من چه کند / مقام بر لب دریا نمی‌تواند کرد
به صبر کام توان یافتن ولیک چه سود / چو صبر در دل ما جا نمی‌تواند کرد
عبید گه گهی از بهر مصلحت میگفت / که توبه میکند اما نمی‌تواند کرد