عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۳۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نقش روی توام از پیش نظر می‌نرود / خاطر از کوی توام جای دگر می‌نرود
تا بدیدم لب شیرین تو دیگر زان روز / بر زبانم سخن شهد و شکر می‌نرود
عارض و زلف دو تا شیفته کردند مرا / هرگزم دل به گل و سنبل تر می‌نرود
مستی و عاشقی از عیب بود گو میباش / «در من این عیب قدیم است و بدر می‌نرود»
دوستان از می و معشوق نداریدیم باز / «که مرا بی می و معشوق بسر می‌نرود»
غم عشقش ز دل خستهٔ بیچاره عبید / گوشه‌ای دارد از آنجا به سفر می‌نرود