عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۳۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوش اشگم سر به جیحون میکشید / دل بدان زلفین شبگون میکشید
ناتوان شخص ضعیفم هر زمان / اشگ ریزان ناله را چون میکشید
گاه اشگش سوی صحرا میدواند / گاه آهش سوی گردون میکشید
ناگهان خیل خیالش بر سرم / لشگر از بهر شبیخون میکشید
دید آن چشم بلابین دمبدم / تا گریبان جامه در خون میکشید
آستین بر زد خیالش تا به روز / رخت از آن دریا به هامون میکشید
غمزه‌اش تیری که میزد بر عبید / لعل او پیکانش بیرون میکشید