عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۴۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باد صبا جیب سمن برگشاد / غلغل بلبل به چمن در فتاد
زنده کند مردهٔ صد ساله را / باد چو بر گل گذرد بامداد
زمزم مرغان سخندان شنو / تا نکنی نغمهٔ داود یاد
موسم عیشست غنیمت شمار / هرزه مده عمر و جوانی به باد
وقت به افسوس نشاید گذاشت / جام می از دست نباید نهاد
تا بتوان خاطر خود شاددار / نیست بدین یک دو نفس اعتماد
خاک همانست که بر باد داد / تخت سلیمان و سریر قباد
چرخ همانست که بر خاک ریخت / خون سیاووش و سر کیقباد
انده دنیا بگذار ای عبید / تا بتوان زیست یکی لحظه شاد