عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۵۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جوقی قلندرانیم بر ما قلم نباشد / بود و وجود ما را باک از عدم نباشد
سلطان وقت خویشیم گرچه زروی ظاهر / لشگر کشان ما را طبل و علم نباشد
مشتی مجردانیم بر فقر دل نهاده / گر هیچمان نباشد از هیچ غم نباشد
در دست و کیسهٔ ما دینار کس نبیند / بر سکهٔ دل ما نقش درم نباشد
جان در مراد یابی در حلقه‌ای که مائیم / رندان بی‌نوا را نیل و بقم نباشد
چون ما به هیچ حالی آزار کس نخواهیم / آزار خاطر ما شرط کرم نباشد
در راه پاکبازان گو لاف فقر کم زن / همچون عبید هر کو ثابت قدم نباشد