عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۵۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

وداع کعبهٔ جان چون توان کرد / فراقش بر دل آسان چون توان کرد
طبیبم میرود من درد خود را / نمیدانم که درمان چون توان کرد
مرا عهدیست کاندر پاش میرم / خلاف عهد و پیمان چون توان کرد
به کفر زلفش ایمان هرکه آورد / دگر بارش مسلمان چون توان کرد
مرا گویند پنهان دار رازش / غم عشقست پنهان چون توان کرد
گرفتم راز دل بتوان نهفتن / دوای چشم گریان چون توان کرد
عبید از عشق اگر دیوانه گردد / بدین جرمش به زندان چون توان کرد