عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۵۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ناگاه هوش و صبر من آن دلربا ببرد / چشمش به یک کرشمه دل از دست ما ببرد
بنمود روی خوب و خجل کرد ماه را / بگشاد زلف و رونق مشگ ختا ببرد
تاراج کرد دین و دل از دست عاشقان / سلطان نگر که مایهٔ مشتی گدا ببرد
جان و دلی که بود مرا چون به پیش او / قدری نداشت هیچ ندانم چرا ببرد
میداد عقل دردسری پیش از این کنون / عشقش درآمد از درم آن ماجرا ببرد
سودای زلف او همه کس می‌پزد ولی / این دولت از میانه نسیم صبا ببرد
گفتیم حال عجز عبید از برای او / نگرفت هیچ در وی و باد هوا ببرد