عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۶۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یار پیمان شکنم با سر پیمان آمد / دل پر درد مرا نوبت درمان آمد
این چه ماهیست که کاشانهٔ ما روشن کرد / وین چه شمعیست که بازم به شبستان آمد
بخت باز آمد و طالع در دولت بگشاد / مدعی رفت و مرا کار به سامان آمد
می بیارید که ایام طرب روی نمود / گل بریزید که آن سرو خرامان آمد
از سر لطف ببخشود بر احوال عبید / مگرش رحم بدین دیدهٔ گریان آمد