عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۶۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باز ترک عهد و پیمان کرده بود / کشتن ما بر دل آسان کرده بود
دشمنانم بد همی گفتند و او / گوش با گفتار ایشان کرده بود
زلف مشکینش پریشان گشته بود / بس که خاطرها پریشان کرده بود
تا شنیدم آتشی در من فتاد / آنکه بی ما عزم بستان کرده بود
نالهٔ دلسوز ما چون گوش کرد / رحمتی در کار یاران کرده بود
گفت با بیچارگان صلحی کنیم / بخت ما بازش پشیمان کرده بود
خاطرش ناگه برنجید از عبید / بی‌گناهی کان مسلمان کرده بود