عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۶۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از دم جان بخش نی‌دل را صفائی میرسد / روح را از نالهٔ او مرحبائی میرسد
گوئیا دارد ز انعامش مسیحا بهره‌ای / کزدم او دردمندان را دوائی میرسد
یا مگر داود مهمان میکند ارواح را / کز زبان او به هر گوشی صلائی میرسد
آتشی در سینه دارد نی چو بادش میدمد / شعلهٔ او بر در هر آشنائی میرسد
بیدلان بر نغمهٔ او های و هوئی میزنند / بی‌نوایان را ز ساز او نوائی میرسد
نعره‌ای گر میزند شوریده‌ای در بیخودی / از پیش حالی به گوش ما صدائی میرسد
نالهٔ مسکین عبید است آن که ضایع میشود / ور نه آن نالیدن نی هم بجائی میرسد