عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۶۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوش عقلم هوس وصل تو شیدا میکرد / دلم آتشکده و دیده چو دریا میکرد
نقش رخسار تو پیرامن چشمم میگشت / صبر و هوش من دلسوخته یغما میکرد
شعلهٔ شوق تو هر لحظه درونم میسوخت / دود سودای توام قصد سویدا میکرد
نه کسی حال من سوخته دل می‌پرسید / نه کسی درد من خسته مداوا میکرد
پیش سلطان خیال تو مرا غم میکشت / خدمتش تن زده از دور تماشا میکرد
دست برداشته تا وقت سحر خاطر من / از خدا دولت وصل تو تمنا میکرد
هردم از غصهٔ هجران تو میمرد عبید / باز امید وصال تواش احیا میکرد