عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۶۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوش سلطان خیالش باز غوغا کرده بود / ملک جان تاراج و رخت صبر یغما کرده بود
برق شوقش از دهانم شعله میزد هر زمان / و آتش سودای او قصد سویدا کرده بود
دیده‌ام دریای خونست و من اندر حیرتم / تا خیالش چون گذر بر راه دریا کرده بود
گر چه میزد یار ما لاف وفاداری دل / عاقبت بشکست پیمانی که با ما کرده بود
جان ز من میخواست لعلش در بهای بوسه‌ای / بی‌تکلف مختصر چیزی تمنا کرده بود
دردها چون دیر شد نومید روی از ما بتافت / هر که روزی دردمندی را مداوا کرده بود
گر عبید از عشق دم زد پیش از این معذور دار / کین گناهی نیست کان بیچاره تنها کرده بود