عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۶۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا دلیست گرفتار خطهٔ شیراز / ز من بریده و خو کرده با تنعم و ناز
خوش ایستاده و با لعل دلبران در عشق / طرب گزیده و با جور نیکوان دمساز
گهی به کوی خرابات با مغان همدم / گهی معاشر و گه رند و گاه شاهدباز
همیشه بر در میخانه میکند مسکن / مدام بر سر میخانه میکند پرواز
به روی لاله رخانش گمانهای نکو / به زلف سرو قدانش امیدهای دراز
شده برابر چشمش همیشه گوشه‌نشین / مدام در خم محراب ابروئی به نماز
امیدوار چنانم که آن خجسته دیار / به فر دولت سلطان اویس بینم باز
معز دولت و دین تاجبخش ملک ستان / خدایگان جهان پادشاه بنده نواز
عبید وار هر آنکس که هست در عالم / دعای دولت او میکند به صدق و نیاز