عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۷۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز / آخر نشد میانهٔ ما ماجری هنوز
ما خستگان در آتش شوقش بسوختیم / وان شوخ دیده سیر نگشت از جفا هنوز
بعد از هزار درد که بر جان ما نهاد / رحمت نکرد بر دل مسکین ما هنوز
از کوی دوست بیخود و سرگشته میرویم / دل خسته بازمانده و چشم از قفا هنوز
بوسیست خونبهای من و لعل او مرا / صد بار کشت و می‌ندهد خونبها هنوز
دل در شکنج طرهٔ پر پیچ و تاب او / مانده است در کشاکش دام بلا هنوز
مسکین عبید در غم عشقش ز جان و دل / بیگانه گشت و یار نشد آشنا هنوز