عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۷۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در این چنین سره فصلی و نوبهاری خوش / خوشا کسیکه کند عیش با نگاری خوش
کنار جوی گزین گوش سوی بلبل دار / کنون که هست به هر گوشه‌ای کناری خوش
گرت به دست فتد دامنی که مقصود است / بگیر دامن کوهی و لاله‌زاری خوش
بیا به وصل دمی روزگار ما خوش کن / به شکر آنکه ترا هست روزگاری خوش
به رغم مدعیان در فراق او هرکس / بپرسدم که خوشی گویمش که آری خوش
مرا ز صحبت یاری گریز ممکن نیست / هزار جان عزیزم فدای یاری خوش
دل عبید نگردد شکار غم پس از این / گرش به دام افتد چنان نگاری خوش