عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۷۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گوئی آن یار که هر دو ز غمش خسته‌تریم / با خبر نیست که مادر غم او بی‌خبریم
از خیال سر زلفش سر ما پرسود است / این خیالست که ما از سر او درگذریم
با قد و زلف درازش نظری می‌بازیم / تا نگویند که ما مردم کوته نظریم
دل فکنده است در این آتش سودا ما را / وه که از دست دل خویش چه خونین جگریم
عشق رنجیست که تدبیر نمیدانیمش / وصل گنجیست که ما ره به سرش می‌نبریم
جان ما وعدهٔ وصلست نه این روح مجاز / تو مپندار که ما زنده بدین مختصریم
آه و فریاد که از دست بشد کار عبید / یار آن نیست که گوید غم کارش بخوریم