عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۸۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قصد آن زلفین سرکش کرده‌ام / خاطر از سودا مشوش کرده‌ام
در ره عشقش میان جان و دل / منزل اندر آب و آتش کرده‌ام
از وصالش تا طمع ببریده‌ام / با خیالش وقت خود خوش کرده‌ام
از نسیم گلستان تا شمه‌ای / بوی او بشنیده‌ام غش کرده‌ام
کیش او بگرفته قربان گشته‌ام / تا نپنداری که ترکش کرده‌ام
از دو لعل و از دو ابرو و دو زلف / گر امان یابم غلط شش کرده‌ام
دل طلب کردم ز زلفش بانک زد / کای عبید آنجا فروکش کرده‌ام