عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۸۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرم / وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم
میروم دست زنان بر سر و پای اندر گل / زین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم
گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروش / گاه چون غنچهٔ دلتنگ گریبان بدرم
من از این شهر اگر برشکنم در شکنم / من از این کوی اگر برگذرم درگذرم
بی‌خود و بی‌دل و بی‌یار برون از شیراز / «میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم»
قوت دست ندارم چو عنان میگیرم / «خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم»
این چنین زار که امروز منم در غم عشق / قول ناصح نکند چاره و پند پدرم
ای عبید این سفری نیست که من میخواهم / میکشد دهر به زنجیر قضا و قدرم