عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۹۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا دلیست ره عافیت رها کرده / وجود خود هدف ناوک بلا کرده
ز جور چرخ ستم دیده و رضا داده / ز خوی یار جفا دیده و وفا کرده
به کار خویش فرو رفته مبتلی گشته / به درد عشق مرا نیز مبتلی کرده
هر آنچه داشته از عقل و دانش و دین / ز دست داده و سر در سر هوی کرده
گهی ز بیخردی آبروی خود برده / گهی ز بیخبری قصد جان ما کرده
به قول و عهد بتان غره گشته وز سر جهل / خیال باطل و اندیشهٔ خطا کرده
عبید را به فریبی فکنده از مسکن / ز دوستان و عزیزان خود جدا کرده