عبید زاکانی › غزل شمارهٔ ۱۰۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عزم کجا کرده‌ای باز که برخاستی / موی به شانه زدی زلف بیاراستی
ماه چو روی تو دید گفت زهی نیکوی / سرو که قد تو دید گفت زهی راستی
آتش غوغای عشق چون بنشستی نشست / فتنهٔ آخر زمان خاست چو برخاستی
دوش در آن سرخوشی هوش ز ما میر بود / کاسه که میداشتی عذر که میخواستی
پیش عبید آمدی مرده دلش زنده شد / باز چو بیرون شدی جان و تنش کاستی