عبید زاکانی › در شکایت از قرض| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا قرض هست و دگر هیچ نیست / فراوان مرا خرج و زر هیچ نیست
جهان گو همه عیش و عشرت بگیر / مرا زین حکایت خبر هیچ نیست
هنر خود ندانم و گر نیز هست / چو طالع نباشد هنر هیچ نیست
عنان ارادت چو از دست رفت / غم و فکر برگ و دگر هیچ نیست
به درگاه او التجا کن عبید / که این رفتن در به در هیچ نیست