عبید زاکانی › در شکایت از قرض گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مردم به عیش و شادی و من در بلای قرض / هریک به کار و باری و من مبتلای قرض
قرض خدا و قرض خلایق به گردنم / آیا ادای فرض کنم یا ادای قرض
خرجم فزون ز غایت و قرضم برون ز حد / فکر از برای خرج کنم یا برای قرض
از هیچ خط نتابم غیر از سجل دین / وز هیچکس ننالم غیر از گوای قرض
در شهر قرض دارم واندر محله قرض / در کوچه قرض دارم واندر سرای قرض
از صبح تا به شام در اندیشه مانده‌ام / تا خود کجا بیابم ناگه رجای قرض
مردم ز دست قرض گریزان و من به صدق / خواهم پس از نماز و دعا از خدای قرض
عرضم چو آبروی گدایان به باد رفت / از بس که خواستم ز در هر گدای قرض
گر خواجه تربیت نکند نزد پادشا / مسکین عبید چون کند آخر دوای قرض
خواجه علاء دولت و دین آن که جز کفش / هرگز کسی ندید به گیتی سزای قرض