عبید زاکانی › سخن در عشق| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نخستین روز کاین چشم بلاکش / مرا از عشق او در جان زد آتش
دل از جان و جوانی بر گرفتم / امید از زندگانی بر گرفتم
چنان در عشق او دیوانه گشتم / که در دیوانگی افسانه گشتم
خرد میگفت کی مدهوش بیمار / غمش را در میان جان نگه دار
اگر دل میدهی باری بدو ده / به هر خواری که آید دل فرو ده
گهی چون شمع می‌افروز از عشق / چو پروانه گهی میسوز از عشق
میندیش ار جگر خوناب گیرد / که چشم از آتش دل آب گیرد
خراب عشق شو کاباد گشتی / غلام عشق شو کازاد گشتی
حدیث عشق انجامی ندارد / خرد جز عاشقی کامی ندارد
منوش از دهر جز پیمانهٔ عشق / میاور یاد جز افسانهٔ عشق
دلی کو با بتی عشقی نورزد / مخوانش دل که او چیزی نیرزد
نداند هرکه او شوقی ندارد / که دل بی عاشقی کامی ندارد
چرا جز عشق چیزی پرورد دل / اگر سوزی نباشد بفسرد دل
مباد آندل که او سوزی ندارد / هوای مجلس افروزی ندارد
برو در عشقبازی سر برافراز / به کوی عشق نام و ننگ در باز
کزین بهتر خرد را پیشه‌ای نیست / وزین به در جهان اندیشه‌ای نیست
شنیدم پند و دل در عشق بستم / چو مدهوشان ز جام عشق مستم
به دست عشق دادم ملک جانرا / صلای عشق در دادم جهان را
وگر در دام عشق انداختم دل / شدم آماج محنت باختم دل
از این پس کعبهٔ من کوی او بس / مرا محراب جان ابروی او بس