عبید زاکانی › در صفت وصال| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چنین زیبا نگاری دلستانی / به رعنائی و خوبی داستانی
چنان بر عاشق خود مهربان بود / که گوئی عاشق جان و جهان بود
نبودی با منش جز مهربانی / ندیدیم جز از او شیرین زبانی
مدامم خرمی دمساز بودی / به رویش چشم جانم باز بودی
به دل گفتم که ای مدهوش بیمار / غمش را در میان جان نگهدار
کزین خوشتر کسی دلبر نیابد / به خوبی کس از این بهتر نیابد
بهم خوش بود ما را روزگاری / به وصلش داشتم خوش کار و باری
سعادت یار و بختم همنشین بود / زمان در حکم و اقبالم قرین بود
ز طالع خرم و دلشاد بودم / ز بند هر غمی آزاد بودم
جهان محکوم و دولت یاورم بود / فلک مامور و اختر چاکرم بود
کنون زان عیش جز خون در دلم نیست / در آن شادی به جز غم حاصلم نیست
تنی خسته دلی غمناک دارم / به دستی باد و دستی خاک دارم