عطار › (۱) حکایت اسکندر رومی با مرد فرزانه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رسید اسکندر رومی بجائی / طلب می‌کرد از آنجا آشنائی
که تا چیزی ز حکمت یاد گیرد / ز شاگردی یکی اُستاد گیرد
رهت علمست اگر شاه جهانی / تو ذوالقرنین گردی گر بدانی
بدو گفتند اینجا هست مردی / که در دین نیست او را هم نبردی
گروهی مردمش دیوانه خوانند / گروهی کامل و مردانه دانند
وطن گه بر در دروازه دارد / به عزلت در جهان آوازه دارد
سکندر کس فرستاد و بخواندش / کسی کانجا شد القصّه براندش
بدو گفتا رسول شه که برخیز / ملک می‌خواندت منشین و مستیز
اجابت کن چه گر بر تو گرانست / که ذوالقرنین سلطان جهانست
زبان بگشاد آن مرد یگانه / که من آزادم از شاه زمانه
که آن کس را که شاهت بندهٔ اوست / خداوندش منم کی دارمش دوست
شهت از بندگان بندهٔ ماست / نباید رفت پیش او مرا راست
رسول آمد بداد ازمرد پیغام / بخشم آمد ازو شاه نکونام
پس آنگه گفت یا دیوانه مردیست / و یا از جاهلی بیگاه مردیست
چو من هم بنده‌ام حق را و هم دوست / که گوید حق تعالی بندهٔ اوست
نیارد خواند نه شاه و نه درویش / مرا از بندگان بندهٔ خویش
بر او رفت و کرد آنگه سلامش / جوابی داد درخورد مقامش
شهش گفتا چرا گر کاردانی / مرا از بندگان بنده خوانی
جوابش داد مرد و گفت ای شاه / بزیر پای کردی عالمی راه
که تا بر آبِ حیوان دست یابی / نمیری زندگی پیوست یابی
کنون این را امل گویند ای شاه / ترا چون بندگان افکنده در راه
بهم آوردهٔ صد دست لشگر / که تا مالک شوی بر هفت کشور
کنون این حرص باشد گر بدانی / که او را بندهٔ بسته میانی
چو در حرص و امل افکندهٔ تن / خداوند تو آمد بندهٔ من
چو از حرص و امل درّنده باشی / به پیش بندهٔ من بنده باشی
امل چون شاخ زد جاوید امان خواست / ز تو آب حیات از بهرِ آن خواست
ولی حرصت جهان می‌خواست ازتو / سپه چندین ازان می‌خواست از تو
کسی کو طالب جان و جهانست / اگر جان و جهانش نیست زانست
چو برجان و جهان خویش لرزی / بر جان و جهان پس هیچ نرزی
جهان و جان ترا بس جاودانی / چو تو نه مرد این جان وجهانی
زدو چشم سکندر خون روان شد / دلش می‌گفت ازین غم خون توان شد
سکندر گفت او دیوانهٔ نیست / که عاقل‌تر ازو فرزانهٔ نیست
بسا راحت که آمد زو بروحم / تمامست از سفر این یک فتوحم
ز بیم مرگ آب زندگانی / سکندر جُست و مُرد اندر جوانی
چه پرسی قصّهٔ سدّ سکندر / توئی هم سدِّ خویش از خویش بگذر
وجود تو ترا سدیست در پیش / تو پیوسته دران سد مانده در خویش
توئی در سدِّ خود یاجوج و ماجوج / که طوق گردنت سدّیست چون عُوج
تو گر برگیری از پیش این تُتُق را / چو عوج بن عُنُق طَوق عُنُق را
اگر آزاد کردی گردن خویش / برستی زین همه غم خوردن خویش
وگرنه صد هزاران پرده بینی / درون پرده جان مرده بینی
وگر خواهی کز آتش بگذری تو / بآتش گاهِ دنیا ننگری تو
اگر موئی خیانت کرده باشی / بکوهی آتشین در پرده باشی
چو بر آتش گذشتن عین راهست / چه پرسی گر سیاوش بی‌گناهست
ترا گر حق محابا می‌نکردی / بیک نفست تقاضا می‌نکردی
نگونساری مردم از محاباست / محابا گر نبودی کژ شدی راست
ترا چندین بلا در پیش آخر / چه می‌خواهی بگو از خویش آخر
جهانی خصم گرد آوردهٔ تو / بترس از مرگ آخر مردهٔ تو