عطار › (۱۰) حکایت بهلول و حلوا و بریان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو غالب گشت بر بهلول سوداش / زُ بَیده داد بریانی و حلواش
نشست و شاد می‌خورد، آن یکی گفت / که می‌ندهی کسی را، او برآشفت
که حق چون این طعامم این زمان داد / چگونه این زمان با او توان داد
ترا هرچ او دهد راضی بدان باش / وگر دستت دهد هم داستان باش
که هر حکت که از پیشان روانست / تو نشاسی و درخورد تو آنست