اوحدی › وله روح‌الله روحه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مباش بندهٔ آن کز غم تو آزادست / غمش مخور، که به غم خوردن تو دلشادست
مریز آب دو چشم از برای او در خاک / که گر بر آتش سوزنده در شوی بادست
کجا دل تو نگه دارد؟ آنکه از شوخی / هزار بار دل خود به دیگران دادست
بخلوت ارچه نشیند بر تو، شاد مباش / که یارش اوست که بیرون خلوت استادست
اگرچه پیش تو گردن نهد به شاگردی / مباش بی‌خبر از حیلتش، که استادست
کجا به نالهٔ زار تو گوش دارد شب؟ / که تا سحر ز غم دیگری به فریادست
ز نامها که فرستاده ای چه سود؟ کزو / بر آن خورد که برش جامها فرستادست
گرت بسان قلم سر همی‌نهد بر خط / به هوش باش، که خاطر هنوز ننهادست
برافکن، ای پدر، از مهر آن برادر دل / نه خود ز مادر دوران همین پسر زادست
ببسته زلف چو مارش میان به کشتن تو / تو در خیال که: گنجی به دستت افتادست
مده به شاهد دنیا عنان دل، زنهار! / که این عجوزه عروس هزار دامادست
اگر ز دوست همین قد و چهره می‌جویی / زمین پر از گل و نسرین و سرو و شمشادست
ز روی خوب وفا جوی، کاهل معنی را / دل از تعلق این صوت و صورت آزادست
جماعتی که بدادند داد زیبایی / اگر نه داد دلی می‌دهند بیدادست
کسی که از غم شیرین لبان به کوه دوید / رها کنش، که هنوز از کمر نیفتادست
حلاوت لب شیرین به خسروان بگذار / که رنج کوه بریدن نصیب فرهادست
چه سود دارد اگر آهنین سپر سازیم؟ / چو آنکه خون دل ما بریخت پولادست
نموده‌ای که: دگر عهد می‌کند با ما / مکن حکایت عهدش، که سست بنیادست
نصیحتی که کنم یاد گیر و بعد از من / بگوی راست که: اینم ز اوحدی یادست