اوحدی › وله سترالله عیوبه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چرخ گردان روشن از رای منست / دور گردون کار فرمای منست
گردن و گوش عروس نطق را / زین و زیب از نطق زیبای منست
غرهٔ روی معانی تا ابد / از سواد شعر غرای منست
در جهان کار سخن پرداختن / کسوتی بر قد و بالای منست
هیچ اگر ملک معانی گوهریست / زادهٔ طبع سخن زای منست
تا قیامت هر چه گوید دیگری / قطرهای موج دریای منست
با چنان رویی که دارد جرم ماه / خوشه چین خرمن رای منست
جنس و نقد گنج مکنونات غیب / سر به سر تاراج و یغمای منست
گر فرو مانم نگردم زیر دست / ور سرافرازم کرا پای منست؟
با تکاپوی چنین امروز چرخ / در اساس کار فردای منست
کی زمین را پیش من آبی بود؟ / کاسمان هم باد پیمای منست
پادشاهان را نیارم در نظر / چون به درویشان تولای منست
گرچه در عالم ندارد هیچ جای / هر کجا رو آورم جای منست
قول من بر دشمنان تلخست، از آنک / مرگ ایشان در سخن‌های منست
از حسد داران ندارم هیچ باک / کایزد دارنده دارای منست
اوحدی نیز ار سوادی می‌کند / صورت نقش سویدای منست
همچو من گر لاف یکتایی زند / زیبدش، زیرا که همتای منست