اوحدی › وله روح‌الله روحه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر آستان در او کسی که راهش هست / قبول و منزلت آفتاب و ماهش هست
به راستی سر ازین دامگاه دامن‌گیر / کسی برد که ز توفیق او پناهش هست
گرت ز گوشهٔ دل خواهش محبت اوست / یقین بدان که از آنگونه نیز خواهش هست
چه باک از آن که پراکنده حالتیم و روان؟ / اگر چنانکه به احوال ما نگاهش هست
تو با خدای خود ار می‌کنی معاملتی / دلیر کن، که کریمست و دستگاهش هست
گمان مرد ز گیتی اگر دوام و بقاست / یقین بدان تو که: اندیشهٔ پناهش هست
به گاه عجز ضروریست عرض قصه، تو نیز / به عجز قصهٔ خود عرض کن، که گاهش هست
اگرچه لذت شیرین دهد، به ملک مناز / که رخت خسروپرویز تاج و گاهش هست
چو خواجه را اجل از ملک پنبه خواهد کرد / چه اعتبار به پشمی که در کلاهش هست؟
به نان و آب تفاخر مکن، که حیوان نیز / به هر طرف که نگه میکند گیاهش هست
اگر ز تیغ تو نفسی سپر نیندازد / حذر کن از نفس او، که تیر آهش هست
رونده، گو: قدم اینجا به احتیاط بنه / که زیر هر قدمی چندگونه چاهش هست
اگر گناه کند نیک مرد خیراندیش / مترس، گو، زعقوبت، که عذرخواهش هست
مقدسا و خدایا، به حق راهروی / که از هدایت خاص تو انتباهش هست
که روز بازپسین در گذار و رحمت کن / بر آنکه جاه ندارد، برآنکه جاهش هست
به بوی لطف تو می‌آید اوحدی برتو / اگرچه سخت مخوفست و پرگناهش هست
گرش به تیر بدوزی ورش به تیغ‌زنی / ره گریز ندارد، که داغ شاهش هست
ز کردهای خودش گرچه خوفهاست، ولی / امید رحمت و آمرزش الهش هست
در آنزمان که تو بر نامهٔ سیه بخشی / برو ببخش، که بس نامهٔ سیاهش هست
ز خرمن عمل نیکش ارچه نیست جوی / ز شرم بی‌عملی گونهٔ چو کاهش هست
بر آتش دل وت گر گواه می‌خواهی / ز گرمی نفس خویشتن گواهش هست