اوحدی › وله| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سر پیوند ما ندارد یار / چون توان شد ز وصل برخوردار؟
کار ما با یکیست در همه شهر / وان یکی تن نمیدهد در کار
همدمی نیست، تا بگویم راز / محرمی نیست، تا بنالم زار
در خروشم به صیت آن معشوق / در سماعم به صوت آن مزمار
بلبلی هستم اندرین بستان / غلغلی بستم اندرین گلزار
مطربم پرده‌ای همی سازد / که درین پرده نیست کس را بار
منم آن واله پریشان سیر / منم آن عاشق قلندروار
غارت عشق برده نقدم و جنس / رشتهٔ عشوه بسته پودم و تار
رخت فردا کشیده بر در دی / نقد امسال کرده در سر پار
گوش بر چنگ و چشم بر ساقی / جام در دست و جامه در آهار
بر سویدای دل نگاشته خوش / نقش سودای آن بت عیار
همه مستان بهوش می‌آیند / مست ما خود نمی‌شود هشیار
هر کسی را بقدر خود روزیست / من همان روز دیدم این شب تار
بر کنارم همی کشند، ار نی / در میان زود بستمی زنار
می‌برد قاصد زمین و زمان / می‌دهد جنبش خزان و بهار
نکهت زلفش از شمال و جنوب / نامهٔ عشقش از یمین و یسار
همه پویندگان آن راهند / همه جویندگان آن دیدار
اوحدی، گر حکایتی داری / فرصتست این زمان، بیا و بیار
سخنی زان رخ نهفته بگوی / نفسی زین دل گرفته بر آر
میوه پختست ریزشی می‌کن / ابر تندست قطره‌ای می‌بار
نکته‌ای باز ران از آن دفتر / اندکی باز گو از آن بسیار
شربتی ده، که کم کند جوشش / دارویی کن، که به شود بیمار
احتیاطی بکن در اول روز / تا پشیمان نگردی آخر کار
راز داری به دست کن، که شود / تو رساننده، او پذیرفتار
در ده ار قابلی بود در ده / بده آواز ده بده سالار
کای پسر نامه‌ای رسید از یار / نفسی گوش باش و گوشم دار
چیست این نامه و فغان در شهر؟ / چیست این شور و فتنه در بازار؟
تو گمانی که می‌رسد معشوق / آن نشانی که می‌رود دلدار
همه در جست و جو و او فارغ / همه در گفت و گو و او بیزار
راه بسیار شد، مرنجان خر / دزد همراه شد، بیفکن بار
نار در زن به خرمن تشویش / بار برنه ز مکمن انکار
خانه در بیشهٔ الهی بر / سنگ بر شیشهٔ ملاهی بار
بر سواد سه نقش کش خامه / بر در چار طبع زن مسمار
این مثلث بنه بر آتش ننگ / و آن مربع بریز بر گل‌عار
چون دلیلان مخالفند، بگرد / زین دم آهنج راه بی‌هنجار
در غبارند شاه و لشکر، باش / تا برون آید آن علم ز غبار
راه و شاه و سپاه هر سه یکیست / وین سه گفتن تعدد و تکرار
جز یکی نیست صورت خواجه / کثرت از آینه است و آینه‌دار
آب و آیینه پیش گیر و ببین / که یکی چون دو می‌شود به شمار؟
سکهٔ شاه و نقش سکه یکیست / عدد از درهمست و از دینار
از یکی آب نقش می‌بندد / بر سر گلبن، ار گلست، ار خار
از چراغی هزار بتوان برد / از یکی دانه غله صد خروار
نقطه‌ای را هزار دایره هست / گر قدم پیشتر نهد پرگار
الفست اول حروف و حروف / بر الف می‌کنند جمله مدار
هم به دریاست باز گشت نمی / که ز دریا جدا شود به بخار
به نهایت رسان تو خط وجود / نقطهٔ اصل از انتها بردار
تا بدانی که: نیست جز یک نور / وان دگر سایهٔ در و دیوار
همه عالم نشان صورت اوست / باز جویید، یا اولی الابصار
همه تسبیح او همی گویند / ریگ در دشت و سنگ در کهسار
جمله با او درین مناجاتند / خواه موسی و خواه موسیقار
سر بی‌تن چو نزد عقل یکیست / با سر چوب، چنگ در گفتار
پس انالاحق بدان که خواهی گفت / سر منصور گیر یا سردار
خیز، تا این سخن ز سر گیریم / که به پایان نمی‌رسد طومار
چند ازین ریش و جبه و دستار؟ / دست آن دوست گیر و دست مدار
ورد دل کن به جنبش و حرکت / قوت جان ساز در سکون و قرار
یاد او بالغدو و الاصل / ذکر او بالعشی والابکار
رنگ و بوی خود از میان برگیر / تا ترا تنگ برکشد به کنار
تا نگردی شکسته کی بینی / به درستی جمال آن دلدار؟
بر کف دستش آورند و برند / کوزه کش دسته بشکند به چهار
آنچه گوید اگر توانی کرد / هرچه گویی تو آن کند ناچار
چون دیار تو از تو پاک شود / کس نماند، پس از خدا، دیار
مرد کاری، عیال حشر مشو / کار خود هم تو کار خویش شمار
نفس شوخ آورند در محشر / خر ریش آورند در بازار
کیل و میزان به دست توست، بسنج / نقد و جنسی که کرده‌ای انبار
خویشت او بس، ز دیگران به کنار / چون مجرد شوی ز خویش و تبار
رخ به میعاد گاه معنی کن / اربعینی به آب دیده برآر
تا بگوید مسیح روح سخن / تا ببیند کلیم دل دیدار
در جهانی تو، این چنین که تویی / نظری کن به خویشتن یک بار
عضوهای تو هر یکی حرفیست / وندر آن حرف احرفت بسیار
زین حروف اربرون کنی اسمی / اسم اعظم بود، مگیرش خوار
چون به خود در رسی ز خود بررس / که خدا کیست؟ ای خدا آزار
بر تو این داستان تو دانی گفت / دست بیگانه در میانه میار
منزل و راه نیست غیر از تو / راه و منزل نمودمت، هشدار!
سایر و سالک از تو در عجبند / ملک و مالک از تو در تیمار
پیل و شیر از تو در سلاسل و بند / گرگ و گور از تو در شکنج و حصار
آسمان سخرهٔ تو در تسخیر / اختران سغبهٔ تو در پیکار
هم ز بهر تو فرقدان ثابت / هم برای تو مشتری سیار
در بن طور «هو» ت کرده وطن / بر سر اسب «لا»ت کرده سوار
هفت هیکل نوشته بر تو عیان / چار تکبیر کرده بر تو نگار
جز تو کامل نبود ازین ابداع / بی تو دوری نبود ازین ادوار
از ملک کی برآید این قدرت؟ / آدمی که تواند این کردار؟
با تو نوریست، این خدایی، ضم / در تو سریست، این الهی، سار
این مثلها اگر ندانستی / باز خواهیم گفت، یادش دار
از تو این ما و من که میگوید؟ / با تو این نیک و بد که داد قرار؟
گر کسی دیگرست، بازش جوی / ور توی، چیست زحمت اغیار؟
اینکه پنداشتی که تست، تو نیست / زانکه چون مرتفع شود پندار
زین تو سیصد هزار منزل هست / تا به جبریل، خاصه تا جبار
و ز تو گر راستی حقیقت تست / به حقیقت خود اوست بی‌اخبار
این که وقتی نشان او بینی / تا نگویی که: واصلم، زنهار!
خاک دور، آنگهی سرادق نور / «و قنا، ربنا، عذاب النار»
پشک را با نسیم مشک چه انس؟ / خاک را با خدای پاک چه کار؟
بی‌مکان در زمین نگنجد گل / بی‌نشان هم نشین نگردد یار
آن تو، کین وصل در تواند یافت / تویی و من، بدانم این مقدار
تو الهی حقیقتی داری / کز اله تو او کند اخبار
در وصولی، که عارفان گویند / همگنان را به دوست استظهار
هست فرقی میان دیدن و وصل / نیست زرقی مرا درین گفتار
وصل و دیدار اگر یکی بودی / دیده خونین شدی به دیدن خار
هر تجلی وصال چون باشد؟ / زانکه او مختلف شود بسیار
به درازی کشید قصهٔ عشق / آخر، ای دل، مرا دمی بگذار
ساغری دادمت، مریز و بنوش / دگری می‌دهم، بگیر و مدار
غارت عشق بین و غیرت یار / غیر ازو کس مهل درین بن‌غار
عشق او خنجریست مردی کش / شوق او آتشیست مردم خوار
گربدانی که: در که داری روی؟ / سر خود را ندانی از دستار
بی‌حضوری و گرنه کی نگری / در چنین حضرت، از یمین و یسار؟
تو امیری، کجا شوی عاشق؟ / تو نمیری، کجا شوی بیدار؟
شیر زیلو چگونه گیرد صید؟ / باز ایوان کجا شود طیار؟
روزنی نیست، چون بتابد نور؟ / روغنی نیست، چون درافتد نار؟
لوح دل را ز نقش و حرف بشوی / تا شوی فارغ از مشیر و مشار
حاصل خاک را به خاک فرست / بهرهٔ روح را به روح سپار
دین درختیست، در دلش بنشان / شرع تخمیست، در دماغش کار
تو از آنجا مجرد آمده‌ای / با تو نابوده این شعور و شعار
هم ازین خاک توده پیوستند / با تو این همرهان ناهموار
چون ببینی رفیق اعلی را / برهی زین مهاجر و انصار
دین و دنیا مگو که: زشت بود / نیفه در حیض و نافه در شلوار
دل ز دنیا ببر، که دور بهست / سنگ گازر ز تختهٔ عصار
گر بدانی ترا رسد تفسیر / ور ندانی رواست استغفار
سر اینها ز مایه‌داری پرس / ور نه بنشین و خایه می‌افشار
آب داند شکایت ناجنس / مشک داند حکایت عطار
عاملت یوز پای در دامست / واعظت مرغ دانه در منقار
این یکی چون کند تمام سخن؟ / وان دگر کی کند به کام شکار؟
کاسه بندی چه جویی از مجنون؟ / کیسه دوزی چه خواهی از طرار؟
پیر ده را مگوی، اگر مردی / حال گندم به موش و حیله مدار
دهن تو ز ذکر ظاهر راست / چه کنی با درون کج چون منار؟
بی ریاضت نرفت راهی پیش / ور کسی گفت، نشنوی، زنهار!
چون بدن پر شود نباید داد / روزها راز نامهٔ شب تار
جام را روشنی دهد باده / جامه را نازکی دهد آهار
آتش و بوته‌ای همی باید / تا پدید آورد زر تو عیار
خود نشد پخته جز بحر حری / میوهٔ سر احمد مختار
تا نیایی برون چو مار ز پوست / نتوانی ربود گنج ز مار
چون سمندر شوی در آتش تیز / گر شوی بر سمند عشق سوار
تا ترا سایه‌ایست او نشوی / نور با سایه چون کند رفتار؟
سایه برگیر، تا فرو تابد / از در و بام گونه گون انوار
اگر این راه می‌نهی در پیش / و گر این جامه می‌کشی دربار
توبه‌ای کن ز روی استهدا / غوطه‌ای خور به آب استغفار
چون کنی توبه لازمت باشد / در خلا و ملا و سر و جهار
به مقامات انبیا ایمان / به کرامات اولیا اقرار
شود ایمان به پنج رکن درست / لیکن آن پنج را چنین بگزار
اول این جا شهادتی باید / که نماند ز کفر و دین آثار
پس نمازی، که استقامت او / ببرد شاخ غفلت از بن وبار
زین دو چون بگذری ز کوتی هست / که دل و جان درو کنند ایثار
زان سپس روزه‌ایست هستی سوز / که درو نفس کشته گردد زار
بعد از آن در صفای جان حجیست / که از آن جا رسی به صفهٔ بار
ما به عمری ادا کنیم این پنج / عارفانش به ساعتی صد بار
همه اثبات نفی و اثباتست / این که گوینده می‌کند تکرار
در دو حرف این میسرت گردد / اگر از حرف خود شوی بیزار
تو شهادت نگفته‌ای، ورنه / در شهادت مرتبند آن چار
«لا» و «هو» چیست چیست، میدانی؟ / در شهادت که می‌کنی تکرار
«هو» پلنگیست کبریا نخجیر / «لا» نهنگیست کاینات او بار
«لا» دهن باز کرده دریاوش / «هو» دم اندر کشیده عنقاوار
باش تا «لا» بروبد این میدان / «هو» در آید به قلب این مضمار
«لا» و «هو» چون یکی شوند، ببین / «هو» کمر باز کرده، «لا» زنار
«لا» سر از خط «هو» نپیچاند / زانکه «هو» دایره است و «لا» پرگار
شهر «هو» از پس کریوهٔ «لا»ست / تو نه مرد کریوه، این دشوار
رقم «هو»ست حلقه‌ای، که درو / نقد عزت کشند و جنس وقار
هرچه جز «هو»ست در وجود نهند / تا بر آرد نهنگ «لا»ش دمار
تو صفت دیده‌ای گزیری هست / از معز و مذل و نافع و ضار
گر صفت نیز را بجویی نیک / این تفاوت نماند و تیمار
چون بدین‌جا رسند اهل سلوک / شتران را فرو نهند مهار
در جهان خدا همه نیک‌اند / زشت ناخوب و لنگ نارهوار
حاصل قصه آن که: نیست جزو / با تو گفتم هزاربار، هزار
رفته شد باغ و فتنه شد خفته / سفته شد در و گفته شد اسرار
اوحدی، گر چنانکه سهوی کرد / تو ببخش، ای مهیمن غفار