اوحدی › وله بردالله مضجعه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زنهار خوارگان را زنهار خوار دار / پیوند و عهدشان همه نا استوار دار
هر زر که دشمنی دهد و گل که ناکسی / آن زر چو خاک بفکن و آن گل چوخار دار
فخری، که از وسیلت دونی رسد به تو / گر نام و ننگ داری، ازان فخر عار دار
وقتی که روزگار تو نیکو شود ز بخت / غافل مباش و روز بد اندر شمار دار
چون جام دولتت به کف دست بر نهند / در کاسهٔ نخست نظر برخمار دار
از بهر کار خود چو بکاری برون شوی / چشمی براه برکن و گوشی به کار دار
آن کو زر از خویشتنت در کنار داشت / آن رازهای خویشتنت در کنار دار
گر در دیار خود نتوانی به کام زیست / تن را به غربت افکن و دور از دیار دار
از حلقه‌ای، که می‌شنوی بوی فتنه‌ای / زان حلقه خویش را بخرد بر کنار دار
در مرد کم سخن به حقارت نظر مکن / درکش بگفتنش که درختیست باردار
خصمی، که واقفت کند از عیب خویشتن / عیبش مگوی هرگز و او را به یار دار
از عفت و طهارت و پاکی و روشنی / دایم وجود خویشتن اندر حصار دار
دنیا چو خانه‌ایست ترا، بر سر دو راه / این خانه در تصرف خود مستعار دار
جایی که در یمین دروغت کشد غرض / دریاب و نفس را ز یمین بر یسار دار
خوش چشمه‌ایست طبع تو در مرغزار تن / این چشمه را ز خاک طمع بی‌غبار دار
چون بر خدای راز تو پنهان نمی‌شود / بر خلق سر سیرت خویش آشکار دار
اقبال را به جز در دین رهگذار نیست / خود را به جان ملازم این رهگذار دار
دندان بمال و گنج فرو برده‌ای ز حرص / ایمن مباش و گوش به دندان مار دار
جز غم دل ترا به جهان غم گزار نیست / پیوسته روی خویش درین غم‌گزار دار
بد مهر بختییست سراسیمه نفس تو / او را که با تو گفت: چنین بی‌مهار دار؟
تختی که بر نیاید ازو نام عدل تو / نفس ترا کشنده‌ترست از هزار دار
این پند از اوحدی به تو چون یاد گارماند / تا زنده‌ای تو گوش بدین یادگار دار