اوحدی › وله رحمةالله علیه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

میان کار فروبند و کار راه بساز / که کار سخت مخوفست و راه نیک دراز
ز جنبش تو سبق بردنی نیاید، لیک / بکوش تا ز رفیقان خود نمانی باز
چو حلقه بر در این آستانه سر می‌زن / مگر که بار دهندت درون پردهٔ راز
به دست کوته ازان شاخ بر نشاید چید / قدم بلند نه و دست همت اندر یاز
ز حق چو دور شوی باطلت نماید رخ / ز باطلت چه گشاید؟ دمی به حق پرداز
چه روزها بر معشوقه در نیاز شدی / که قامت تو شبی خم نشد به وقت نماز
ز مفلست چه خبر؟ کو برهنه شد چو سبو / که بیست تو به سر هم فروکنی چو پیاز
چو ایزدت به کرم بی‌نیاز گردانید / چه موجبست که خدمت نمیکنی به نیاز؟
مگر که فایض رحمت کند به خلق نظر / وگرنه وای بدین تشنگان وادی آز!
چو حق جمال نماید معینت گردد / که هر چه کردی و گفتی مجاز بود، مجاز
ز آدمی تو همین ریش و سر توانی دید / که مرغ همت ازین به نمی‌کند پرواز
نه آن کسی، که اگر پتک بر سرت کوبند / قراضه‌ای بدر اندازی از دهان چو گاز
چو سایه بر سر این خاکدان چه میگذری؟ / بکوش و سایهٔ همت بر آسمان انداز
هزار بار بگفتم که: باز گرد از ظلم / و گر ملول نگردی ز من، بگویم باز
برای خود سپری راست کن ز عدل و بترس / ز سهم آتش این سینهای تیرانداز
تو اسب عمر پی مال کرده تیز و بدان / که مال در ده و گیرست و عمر در تگ و تاز
زمانه چون ز فرازت به شیب خواهد برد / دویده گیر بسی سال در نشیب و فراز
نگاه کن که: ز پیش تو چند کس رفتند؟ / که یک نشانه از آن رفتگان نیامد باز
بکوش تا سخن از روی راستی گویی / تو خواهی از همدان باش و خواهی از شیراز
به راه بادیه گر فخر می‌کنی رفتن / میان خواجه چه فرقست و اشتران جهاز؟
سر تو کبر نکردی به جاه محمودی / ز پوستین خود ار یادت آمدی چو ایاز
تو بر خدای خود آن ناز می‌کنی از جهل / که بر پدر نکند پنج ساله چندان ناز
چو اوحدی ز در بندگی مگردان رخ / که ضایعت نگذارد خدای بنده‌نواز