اوحدی › وله بردالله مضجعه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو دیده کرد نظر، دل دراوفتاد چو دل / در اوفتاد، فرو برد پای مرد به گل
ز دل چو دیده بر نجست و تن ز هر دو به درد / نه عشق باد و نه عاشق، نه دیده باد و نه دل
گر از دو دیده همین دیده‌ام که: دل خون شد / به سالها نشوند از دلم دو دیده بحل
چو دیدهٔ تو کند میل دانهٔ خالی / دلت به دام بلا میکند، بکوش و مهل
غرور دیده و دل می‌خوری ز جهل، ولی / سبک ز دل متنفر شوی، ز دیده خجل
ترا چو طرهٔ لیلی فرو کشد به قال / بهوش باش! که مجنون دگر نشد عاقل
شکال پای دلت نیست جز محبت دوست / به دست خویش مکن کار خویشتن مشکل
چو عمر در سر تحصیل این جماعت رفت / که جز ندامت و بی‌حاصلی نشد حاصل
کناره گیر ز معشوقه‌ای، که روز و شبش / تو در کناری و او از تو دور صد منزل
چو دوست در پی دشمن رود، تو در پی او / مکوش هرزه، که رنجی همی‌بری، باطل
درین مقام به از راستی نمی‌بینم / کسی که مهر نورزد، تو مهر ازو بگسل
منت خود این همه گفتم ولیکن از پی‌دوست / چنان روم، که پی‌خواجه هندوی مقبل
حدیث عشق بسی گفتم و ندانستم / که: من میانهٔ غرقابم و تو بر ساحل
مرا اگر دوسه روزی بهوش می‌بینی / گمان مبر تو که: مهرم ز سینه شد زایل
که گر ز خارج من دفتری نپردازم / هزار قصهٔ مجنون بود درو داخل
تو گرم کن نفس خویش را به آتش عشق / رها کن آن دگران را به زیره و پلپل
عبادت از سر غفلت نشاید، ای هشیار / تو مست باش و ز معبود خود مشو غافل
نگاه کردن و مقصود عاشق ار غرضست / غرض مجوی تو، تا عاشقی شوی کامل
ز دوست دوست طلب، علت از میان برگیر / که چون ز وصل بریدی، طمع شدی واصل
گر آرزوست ترا شهر عاشقان دیدن / بیا و دست ز فتراک اوحدی بگسل
و گر مقیم شدی دست بازدار از من / که باد در سر راهست و یار در محمل