اوحدی › وله روحه الله روحه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای رنج ناکشیده، که میراث می‌خوری / بنگر که: کیستی تو و مال که می‌بری؟
او جمع کرد و چون به نمی‌خورد ازو بماند / دریاب کز تو باز نماند چو بگذری
مردم به دستگاه توانگر نمی‌شود / درویش را چو دست بگیری توانگری
از قوت و خرقه هرچه زیادت بود ترا / با ایزدش معامله کن، گر مبصری
زر غول مرد باشد و زن غل گردنش / در غل غول باشی، تا با زن و زری
شوهر کشیست، ای پسر، این دهر بچه‌خوار / برگیر ازو تو مهر و مگیرش به مادری
فرزند بنده‌ایست، خدا را، غمش مخور / کان نیستی که به ز خدا بنده پروری
گر مقبلیست گنج سعادت از آن اوست / ور مدبرست، رنج زیادت چه می‌بری؟
ای خواجه، ملک را که به دست تو داده‌اند / قانون بد منه، که به کلی تو می‌خوری
بی‌عدل ملک دیر نماند، نگاه دار / مال رعیت از ستم و جور لشکری
گرد هوی مگرد، که گردد وبال تو / گر خود به بال جعفر طیار می‌پری
دریای فتنه این هوس و آرزوی تست / در موج او مرو، چو ندانی شناوری
این شست و شوی جبه و دستار تا به کی؟ / دست از جهان بشوی، که آنست گازری
هرگز نباشدت به بد دیگران نظر / در فعل خویشتن تو اگر نیک بنگری
پر سرمکش، که عاقبت از بهر کشتنت / ناگه رسن دراز کند چرخ چنبری
جای خرد به مرتبه بالای چرخهاست / رو با خرد نشین، که تو از چرخ برتری
بوجهل را ز کعبه به دوزخ کشید جهل / پیش خرد نتیجهٔ جهلست کافری
ظلمت خلاف نور بود، زان کشید ابر / شمشیر برق در رخ خورشید خاوری
صد جامهٔ سیاه بپوشی، چو خلق نیست / گرد تو کس نگردد، اگر گاو عنبری
خوابت نگیرد، ار نبود همسر تو زن / زان غسل واجبیست، که با زن برابری
شاید که از تو دیو گریزان شود، مگوی : / کز چشم ما برای چه پنهان شود پری؟
گیرم که بعد ازین نکنی روی در گناه / عذر گناه کرده، بگو: تا چه آوری؟
از کار کرد خویش پشیمان شوی یقین / روزی که کردگار کند با تو داوری
گفتار اوحدی نبود بی‌حقیقتی / قولش قبول کن، که به اقبال رهبری
گر طالبی، فروغ بگیری ز آفتاب / ور غالبی، دریغ نداری ز مشتری