اوحدی › وله سترالله عیوبه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای روزه‌دار، اگر تو یک ریزه راز داری / دست و زبان خود را از خلق بازداری
با ساز و برگ بودی سالی، سزد کزین پس / یک ماه خویشتن را بی‌برگ و ساز داری
آخر چه سود کشتن تن را به زور؟ چون تو / شامش رضا بجویی، صبحش نیاز داری
آنست سر روزه: کز هر بدی ببندی / گوشی که برگشودی، چشمی که باز داری
در آسمان معنی، چون مهر، برفروزی / گر دست برد صورت یک ماه باز داری
از آستان صورت، تا پیشگاه معنی / بیش از هزار منزل شیب و فراز داری
دل را چو چار گوشه بر باغ و خانه کردی / چون در حضور بندی؟ کی در نماز داری؟
خود کی درست خیزی از زیر سکهٔ دل؟ / کز بهر یک قراضه دندان چو گاز داری
نفسی که می‌تواند با عرشیان نشستن / حیف آیدم که : او را در بند آز داری
کوتاه عمر باشد، آن را که نیست نامی / گر نام نیک ورزی، عمر دراز داری
بی‌منتی برآور کار نیازمندان / گر زانکه هیچ کاری با بی‌نیاز داری
چون اوحدی نگردی بی‌صدق یار هرگز / زیرا که یار بودن صدقست و رازداری